تبليغاتX
خسرو خوبان

خسرو خوبان

(نا) کسی گفت: انتظار، چرا؟

ظهور،  یعنی چه؟

فرج، دیگر چه افسانه ای است؟

غیبت، کدام گریه از فصل روضة الشهداست؟

مهدی، نام کیست؟ و چرا موعودش صدا می زنند؟

*

اینها پرسش نیستند؛ پستی روح در قبر نشسته ی تردید و ناباوری است.

آخرین ناله های شمع زمین خورده ی ویرانه های عصر آهن و پولاد است.

بانگ زرد پاییز، در گوش غنچه های معصوم باغ است.

سخن نیست؛ سختی قلبی است که مسیح از علاج آن عاجز است، و هیهات که عصای موسی آن را بشکاند!

*

روبهان بیشه ی خالی از شیر، چه دلیرانه نعره می زنند!

دندانهای تیز گرگ دیروز، چه مهربانیها که امروز به همایش نیاورده است!

کاش نوباوگان پیرسال، می دانستند که شیر از سینه ی چه آهن دلی می خورند!

شگفتا از این همه کفتار که گرد میز تمدن نشسته اند! و دریغ از شیرینی یک حبه قند، در ظرفهای هیچ بار مصرفی که در آن حلوای صنعت، خیرات می کنند.

*

این گل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار؟

کلوخ را چه رسد کینه ی باران؟

مگر چند شتر از سوزن غیرتشان گذشته است که چنین عربده می کشند؟

این گل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار؟

"رضا بابایی"

***

قصد کردستند این گل پاره ها

که بپوشانند خورشید تو را

در دل کـُه لعلها حیران توست

باغها از خنده مالامال توست

محرم مردیت را کو رستمی

تا ز صد خرمن یکی جَو، گفتمی

چون بخواهم کز سِرَت آهی کنم

چون علی سر را فراچاهی کنم

چون که اخوان را دل کینه ور است

یوسفم را قعر چاه، اولی تر است.

مثنوی، دفتر اول، ابیات 2015تا2011.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:52  توسط فاطمه  | 

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهـد زد

سوگنـــــــــــد به هر چهارده آیـه نـور

سوگنــــــد به زخم های سرشار غرور

آخـر شـب ســرد ما سـحـر می گــردد

مهـــدی به میان شــیـعه بـرمی گــردد

 

جشن طلوع امامت عشق بر همه عاشقان مبارک باد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:46  توسط فاطمه  | 

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است...

    یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او

سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است

دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه

گفت من سایه‌ی او بودم و خورشید این است

با رخ او که در او صورت خود نتوان دید

هر که در آینه‌ای می‌نگرد خودبین است

پای در بستر راحت نکنم وز غم او

شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است

خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی

رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است

دلستان تر نبود از شکن طره‌ی او

آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است

در ره عشق که از هر دو جهان است برون

دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است

گر کسی ماه ندیده‌ست که خندید آن است

ور کسی سرو ندیده‌ست که رفته است این است

سیف فرغانی تا از تو سخن می‌گوید

مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:46  توسط فاطمه  | 

بهترین هدیه ای که می توان برای گلدان شکسته ی قلب منتظری خرید،

 یک شاخه گل نرگس است...!

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:21  توسط فاطمه  | 

شاید آنروز که سهراب نوشت:

           تا شقایق هست زندگی باید کرد؛

                   خبری از دل پردرد گل یاس نداشت...

باید این طور نوشت:

دل آزرده یاس، چشم به راه مهدی است،

                         تا گل نرگس هست،

                                                منتظر باید بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:55  توسط فاطمه  | 

دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود مهدی جان.
برای تمام تنهایی حریم پاک مادر دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز مهدی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار آن بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار پایت آغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، دعای فرج تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم  .
مرا چه باکی است از آتش دوزخ که چون در میان هاله های آن مرا رها کردند باز من دامن تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنه کارم قدمهایت را برداری آتش چه شرمگین خواهد شد، از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟!
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت...
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.
من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون مهدی فاطمه دارد...!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:49  توسط فاطمه  | 

   خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟؟!....

 یا مولانا ادرکنا...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط فاطمه  | 

امروز جمعه است...

این جمعه نیا امیرمان می آید

                  این جمعه نیا وزیرمان می آید

داریم حساب می کنیم آقا جان

                  با آمدنت چه گیرمان می آید !!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 12:12  توسط فاطمه  | 

اگر با آمدن "آفتاب" از "خواب" بیدار شویم، نمازمان قضاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:12  توسط فاطمه  | 

دیروز یهودا سردمدار تبعید یوزارسیف به مصر گردید.

 امروز یهودیها با همکاری فرعون مصر،

غزه را زندان زاویرا نموده اند.

و فردا عزیز فاطمه نه تنها عزیز مصر،

                 بلکه عزیزی جهان را از آن خود خواهد کرد...!

به امید آن روز

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط فاطمه  |