(نا) کسی گفت: انتظار، چرا؟
ظهور، یعنی چه؟
فرج، دیگر چه افسانه ای است؟
غیبت، کدام گریه از فصل روضة الشهداست؟
مهدی، نام کیست؟ و چرا موعودش صدا می زنند؟
*
اینها پرسش نیستند؛ پستی روح در قبر نشسته ی تردید و ناباوری است.
آخرین ناله های شمع زمین خورده ی ویرانه های عصر آهن و پولاد است.
بانگ زرد پاییز، در گوش غنچه های معصوم باغ است.
سخن نیست؛ سختی قلبی است که مسیح از علاج آن عاجز است، و هیهات که عصای موسی آن را بشکاند!
*
روبهان بیشه ی خالی از شیر، چه دلیرانه نعره می زنند!
دندانهای تیز گرگ دیروز، چه مهربانیها که امروز به همایش نیاورده است!
کاش نوباوگان پیرسال، می دانستند که شیر از سینه ی چه آهن دلی می خورند!
شگفتا از این همه کفتار که گرد میز تمدن نشسته اند! و دریغ از شیرینی یک حبه قند، در ظرفهای هیچ بار مصرفی که در آن حلوای صنعت، خیرات می کنند.
*
این گل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار؟
کلوخ را چه رسد کینه ی باران؟
مگر چند شتر از سوزن غیرتشان گذشته است که چنین عربده می کشند؟
این گل پاره ها را با خورشید روی تو چه کار؟
"رضا بابایی"
***
قصد کردستند این گل پاره ها
که بپوشانند خورشید تو را
در دل کـُه لعلها حیران توست
باغها از خنده مالامال توست
محرم مردیت را کو رستمی
تا ز صد خرمن یکی جَو، گفتمی
چون بخواهم کز سِرَت آهی کنم
چون علی سر را فراچاهی کنم
چون که اخوان را دل کینه ور است
یوسفم را قعر چاه، اولی تر است.
مثنوی، دفتر اول، ابیات 2015تا2011.
